|
گامهاي بلند ، خنده هاي مليح و چشماني سرشار از ذوق بودن در كنار او ، محبتش را چنين مي خوانم : در كنارت خواهم ماند ، در آغوشت خواهم گرفت و آرام دست هاي مهربانت را بر سينه سوزانم خواهم فشرد . با بودن در كنار او ، دزد ، لحظه ها بود و غارتگر ، خوشي ها . سرور خنده هايش ، قصرش بود و مادر ، گريه ها . چقدر آسان لحظه هاي با هم بودن را سپري مي كردند ثانيه هايي سرشار از عشق يكي بودن و يكي شدن . هر روز غروب به اميد طلوعي زيباتر خشتي از محبت بر فراز كلبه مهرشان مي نهاد وچشم در چشم آن ماه تابان به خواب مي رفت تا طلوعي عاشق تر . اما روزي از روزها بر دلش زمزمه كردند كه يار شبانه و مونس دل تنگي ات ، تنهايي خواهد و بس . لحظه اي روح از آن تن خسته بي جان رها شد و آه كشان به جسم خسته تر از روحش باز گشت . بغض سنگيني قلبش را به درد آورد و نفس راه خود را در پيچ و خم هاي گلو گم كرده بود . اشك اجازه ديدن و دستانش ياراي در آغوش كشيدن فرزند سه ساله اش را نمي داد . واي ، نه ... روزگار لذت ديدن لبخند پريسايش را در كنار پدر را از او ربود و زخمي عميق بر تن خسته و روح رنجورش گذاشت . چه سخت بود ديدن پريسا با عكسي از پدر در دست و در پي مادر خواهان پدر پدري كه با نوازش هايش از خواب ناز بيدار مي شد و شباهنگام با كلام گرمش به خواب مي رفت . و چه سخت بود گفتني حقيقتي تلخ به كودكي اين چنين شيرين + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 2:52 توسط پروانه |
دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش + نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 1:28 توسط پروانه |
|