|
شروع + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 1:0 توسط پروانه |
خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را که مي کنمت هر روز ياد ، آن هم بطور کرار دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار لبان سرخت را بايد بوسيد از دور اين کار را بايد کرد هر روز تکرار واژه ها در برابر خوبيهايت کم است آقا بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار ... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 0:57 توسط پروانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 0:54 توسط پروانه |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 2:4 توسط پروانه |
عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 14:23 توسط پروانه |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 23:53 توسط پروانه |
اگر تو نبودی عشق به چه کار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند؟ اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می ماندم و قدم بر زمین نمیگذاشتم اگر تو نبودی چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می آموخت و کدام دست موهایم را نوازش میکرد؟ اگر تو نبودی چه کسی خورشید ها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت؟ اگر تو نبودی چه کسی برایم از کودکی ستاره ها قصه می گفت؟ اگر تو نبودی چه کسی مرا با پروانه های عاشق آشنا میکرد؟ اگر چشمان تو نبود، اگر دستان تو نبود، اگر صدای دلنشین تو نبود، اگر لبخند تو نبود، بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست نازنینم، ستاره بی غروب من، بهانه ای برای نوشتن و سرودن. چشمهای زیبای تو همیشه در خاطر من است منی که تمام هستی ام و تمام زندگی ام تو هستی و آرزوی بزرگم قشنگترین و زیباترین خواستنی هاست برای تو دوستت دارم ، حتی از خورشید و ماه بیشتر ... حتی از زندگی وجوانه های سبز بیشتر ... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 23:49 توسط پروانه |
گفتی که می بوسم تو را + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 0:5 توسط پروانه |
كاش مرا به بوسههاى دهانش + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 0:2 توسط پروانه |
باید از محشر گذشت.... لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است عذر میخواهم پری، عذر میخواهم پری، من نمیگنجم در آن چشمان تنگ، با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند. روی جنگلها نمی آیم فرود. شاخه زلفی گو مباش ، آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست.بره هایت میدوند. جویباری که عزیزم راه خود گیرو برو ، یک شب مهتابی از این تنگنای . بر فراز کوها پر میزنم، میگذارم میروم . ناله خود میبرم . دردسر کم میکنم. چشمهائی خیره می پاید مرا، غرش تمساح می آید بگوش، کبر فرعونی و سحر سامریست، دست موسی و محمد با من است، میروی وعده آنجا که با هم روز شب را اشتیست صـبـح چنـدان دور نیست.... ! + نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 22:56 توسط پروانه |
|