+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 12:51 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 12:31 توسط پروانه
|
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک
می پاشدو من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران
گمانشان که می رقصم من این پیچ و تاب را و این رقص
خونین را دوست دارم چون به یادم می آورد که سنگ
نیستم چوب نیستم خشت و خاک نیستم که انسانم .
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 12:28 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 18:13 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 18:9 توسط پروانه
|
می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم .
چتر شکسته بغضم را بگشایم.
می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم.
می خواهم گامهایم را محکم تر از قبل بردارم و مثل باد از کوی و برزنها
بگذرم،
و به عاشقانه ترین عاشق ها برسم.
می خواهم در امتداد خاموشی از تو بگویم،
از تو که طراوت شقایقهای باغچه ام خواهی بود.
می خواهم همیشه از تو بنویسم، بی آنکه در جستجوی قافیه باشم،
بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم.
می خواهم ساده از تو بنویسم.
از تو، از تو که میدانم دوستم داری و هر دم یک سبد مهربانی از تو هدیه
می گیرم.
می خواهم چشمان خیس و تاریکم را آنقدر به جاده بدوزم تا از پس آن بیرون
بیایی،
و دستان سرد و بی پناهم را پناهگاه باشی.
تو مرا به سوی خود خواندی و من نیز مشتاقانه به سویت پرواز می کنم
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 18:6 توسط پروانه
|