|
هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 1:6 توسط پروانه |
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟ روت بر گردوندي و گفتي هيچي. گفتم:خودم ديدم که گريه کردي. گفتي:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتي اين عشقه. گفتم عشق چيه خيلي مهربون شده بودي. نگاه کردي توي چشمام! گفتي:عشق يعني خاطره. گفتم:خا طره چي؟ گفتي يعني خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقي که يک لحظه نيست. خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتي :ديدي اشتباه کردي! عشق يعني تکرار خاطره اولين ديدار. که تا آخر عمر توي ذهن مي مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توي چشمات نگاه مي کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 0:57 توسط پروانه |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 15:15 توسط پروانه |
در کنارم نیستی آرام باور میکنم چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم عاشقت بودم تو هم مست دو چشمایه ترم عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم به خیالت من هوای یار دیگر می کنم + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:25 توسط پروانه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:17 توسط پروانه |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 1:29 توسط پروانه |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 1:23 توسط پروانه |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 23:11 توسط پروانه |
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی .............. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 1:36 توسط پروانه |
مي نويسم ...... اري .... باز هم مثل هميشه براي تو مي نويسم .... تويي كه مرا سرگردان دنياي قشنگ عاشقي كردي ، تويي كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادي تا براي اولين بار براي تو بنگارد ، تويي كه ديگرهيچ گاه نمي توانم از كنارت با بي تفاوتي بگذرم و انگاه كه تو اين كار را كردي بايد بگريم ، تويي كه چيزي به من هديه كردي تا غمخوار و همدم تنهايي هايم باشد ، تويي كه عشقي به من شناساندي تا اميد روشنايي فرداهاي تارم باشد ، تويي كه فقط تو را از او مي خواهم و بس . تويي كه هيچ در وصف مهرباني هاي بي پايانت نمي يابم ، تويي كه نمي دانم جواب محبت هايت را چگونه مي توان داد ، و تنها حرف و كلامي كه برايت مي يابم اين است : با تمام وجودم دوستت دارم . + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 0:47 توسط پروانه |
|