
دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 1:28 توسط پروانه
|
میرحسین موسوی به همراه زهرا رهنورد ساعت 10:30 روز جمعه 22 خرداد 88 با حضور در شهر ری به مسجد جامع ارشاد رفتند و در این مسجد، رای خود را به صندوق انداختند .مسجد جامع ارشاد در شهر ری، میدان نماز، ضلع جنوب شرقی واقع شده است.

+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 17:23 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 17:10 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 1:55 توسط پروانه
|
من وانتظار و کابوس تنهایی
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آیینه ها رو گم میکنم کم کم
تو رو هر طرف رو میکنم می بینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی
اگه این بهارم بر نگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه
من و رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد می شم
دارم عاشقی رو با تو بلد می شم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 1:52 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 23:56 توسط پروانه
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 23:47 توسط پروانه
|

سال نوی همه تون مبارک.
سال خيلی خوبی رو برای تک تکتون آرزو می کنم. از خدا ۲تا چيز براتون می خوام: سلامتی و دلخوشی..... 
يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبر الليل و النهار،
يامحول الحول والاحوال، حول حالنا الى احسن
الحال






+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 0:39 توسط پروانه
|

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 1:59 توسط پروانه
|
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بودآنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا
جمعی از مردم
همان قاشقهای دسته بلند
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خيلی ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 1:49 توسط پروانه
|